موضوعات سایت
spa
spa 1- حضرت آیت‌الله المعظم حاج میرزا عبدالرسول احقاقی(ره)
spa 10- حضرت آیت الله میرزا محمد تقی حجه الاسلام (نیر)
spa 11- حضرت آیت الله میرزا محمد حسین حجه الاسلام
spa 12- حضرت آیت الله میرزا اسماعیل حجه الاسلام
spa 13- حضرت آیت الله میرزا ابوالقاسم حجه الاسلام
spa 14- حضرت آیت الله میرزا علی ثقه الاسلام (شهید)
spa 15- حضرت آیت الله میرزا فتح الله ثقه الاسلام
spa 16- حضرت آیت الله حاج میرزا عبدالله ثقه الاسلام
spa 17- حضرت آیت الله میرزا حسن گوهر
spa 18- ادعیه (دعاها)
spa 19- نماز شب
spa 2- حضرت آیت الله المعظم میرزا حسن احقاقی (ره)
spa 3- حضرت آیت الله المعظم میرزا علی حایری احقاقی(ره)
spa 4- حضرت آیت الله المعظم میرزا موسی حایری احقاقی(ره)
spa 5- حضرت آیت الله المعظم آخوند میرزا محمد باقر حایری اسکویی(ره)
spa 6- حضرت آیت الله المعظم آخوند میرزا محمد سلیم حایری اسکویی(ره)
spa 7- حضرت آیت الله المعظم میرزا آقا حایری احقاقی (ره)
spa 8- حکیم الهی میرزا عبدالله احقاقی
spa 9- حضرت آیت الله میرزا محمد حجه الاسلام تبریزی(ممقانی)
spa جوابیه
spa حضرت آیت الله فقیه سبزواری ( یکی از اساتید امام مصلح)
spa زیارت نامه ها
spa گالزی عکس
 
Print
خلاصه ای از شرح حال آيه الله المعظم ميرزا عبدالرسول احقاقي
به قلم خود او
ولادت :
در خاندان علم و تقوي، در خانه‌ي ولايت و محبت اهل‌بيت عصمت عليهم‌السلام، در بيستم مهر ماه 1307 هجري شمسي، مطابق با دوازدهم تشرين اوّل سال 1928 ميلادي، در كويت به دنيا آمدم، پدر بزرگوارم با اين آرزو كه در آينده در خدمت دين مقدس رسول اكرم صلوات الله عليه وآله بوده باشم اسم مرا « عبدالرسول » گذاشت.

آغاز تحصيلات:
در ششمين سال از عمرم بود، كه پدرم، مرحوم آقا سيد احمد مدرس فسقنديسي را معين كرد تا قرآن كريم و بعضي مقدمات را به من ياد دهد، و خدا را شكر كه در همان اسكو در عرض كمتر از يك سال توفيق داد قرائت قرآن كريم و اصول دين و مذهب و واجبات و محرمات و ضروريات شرع مطهر را با زحمات آن استاد بزرگ ياد بگيرم، رحمه الله عليه.

سه سال ابتدايي را در كلاسهاي مدرسه‌ي شاپور اسكو درس خواندم و پس از آن درسي ديگر و در واقع نوعي درس را، زير نظر مادر بزرگم « جد مادري‌ام » رحمه الله عليها فرا گرفتم.

اين خانم بزرگ دانشمند و نوراني، هر روز پيش من مي‌آمد و انواع مختلف از علوم و معارف را، قطره قطره، و به آرامي تمام، و با زبان فارسي سره به من ياد مي‌داد، تاريخ انبياي الهي، زندگي و معجزات ايشان را به تفصيل بيان مي‌كرد، مخصوصاً زندگي نوراني سيد كون حضرت محمد و آل اطهار او عليهم السلام را برايم مي‌گفت، و روي نكات برجسته‌ي زندگي ايشان حساسيت نشان مي‌داد، تا روي آنها تاكيد كند، گر چه همه‌ي آن بزرگواران برجسته، مهّم و مافوق طبيعت مي‌باشند.
اين تاريخ گواراي ديني توام مي‌شد با بيان مسايلي از واجبات، محرمات و انواع احكام شرع مقدس اسلام…
لذا من اعتراف مي‌كنم زير بناي عقايد من بر پايه‌ي گفته‌هاي اين خانم بزرگ، مؤمن و عالم رحمه الله عليها مبتني است.
بعد از اينكه بزرگ شدم. و به مراجع تاريخي و كتابهاي اخبار و احاديث اطلاع يافتم درك كردم كه آنچه آن معلم دانا بر من القاء كرده به تمامي با آثار و روايات صحيح اهل‌بيت عصمت عليهم السلام مطابقت مي‌كند.
اين خانم بزرگ، به خدمتگزاران حقيقي دين مبين با ديده‌ي احترام و عزّت و با محبت خاص نگاه مي‌كرد و به همين جهت نوه‌ي دوست داشتني خود را به ازدواج پدرم درآورده بود، در مقابل به شدت از عمامه به سرهاي عاطل و باطل و متقلب و فتنه‌ برانگيز متنفر و بيزار بود.
و هميشه بر من سفارش مي‌كرد از چنين افرادي برحذر باشم، و به تور شكار و حيله‌ي ايشان نيفتم، زيرا آنان دنيا و آخرت را از انسان سلب مي‌كنند. خدا بر او رحمت كند و در بهشت برين جايش دهد.
سفر به كربلاي معلي:
در دهمين سال عمرم موفق شدم همراه پدر بزرگوارم، و افراد خانواده به كربلاي معلي جهت زيارت مرقد مطهر حضرت سيد الشهداء و ديگر مشاهد مقدسه‌ي سفر كنم.
در كربلاي معلي نزد جد بزرگوارم، حضرت آيه الله حاج ميرزا موسي آقا اقامت كرديم، كلاس چهارم ابتدايي را در مدرسه‌ي حسيني ايرانيان در كربلا گذراندم، در اوقات فراغت نزد جد بزرگوارم و در مجلس مبارك ايشان حاضر مي‌شدم كه يكي از مراجع بزرگ وقت بود، شيعيان زيادي از عرب و عجم از او تقليد مي‌كردند، از انفاس قدسيه، سخنان مبارك او استفاده مي‌بردم، و روحم را از چشمه‌‌سار حكمت و فضيلت معطر مي‌كردم كه از دهان شريف ايشان بيرون مي‌زد دهاني كه هميشه نام و ياد سيد مرسلين حضرت محمد و اهل‌بيت طاهرين عليهم السلام را در زبان داشت. به حق ساعات و روزهاي جاودانه و پر از خاطرات بود، مخصوصاً‌ كه در جوار حرم حضرت امام حسين عليه السلام، و در خدمت جدم قرار داشت، و همين ايام مانند ستارگان درخشان در آسمان عمرم باقي خواهد ماند، و در صورتي كه شعاع آن رو به ازدياد است، و تمام اعماق دلم را در تمامي عمرم روشن خواهد نمود.
خاندان اصيل علمي:
پيشتر از اين يادآور شدم كه خاندان ما خاندان علم و تقوي و ايمان است. . . جده‌ي پدري من، رحمه الله عليها خانمي زاهد، نماز شب‌خوان، و روزه دار بود، نام و ياد خدا از زبانش جدا نمي‌شد، مدت زماني از زندگي با خانواده عزلت اختيار كرد و خود را درون اطاق كوچك و ساده، محصور نمـود، كه غير از حصيري كهنه چيز ديگري در آن نبود، و در آن سال‌ها زاهدانه و تنها مي‌زيست، و عادت داشت هر روزحرمين شريفين حرم مطهر حضرت امام حسين و حرم مقدس حضرت ابوالفضل العباس را زيارت كند، و بقيّه‌ي ساعات شب و روز خود را به عبادت، ذكر، خواندن اذكار و دعاهاي وارد ديگر مي‌گذراند.
پس از اينكه اين خانم آخرين پسر خود را به دنيا آورد، و سه مجتهد عالم متقي يعني:
مرحوم آيه الله حاج ميرزا علي
مرحوم علامه ميرزا محمد مشهور به ميرزا آقا
امام مصلح حضرت آيه الله حاج ميرزا حسن آقا احقاقي را تحويل جامعه‌ي اسلامي داد، با اين احساس كه دين خود را نسبت به مردم مسلمان، به طور كامل ادا كرده است گوشه‌گيري و زهد اختيار نمود، و به جد بزرگمان اجازه داد براي اداره‌ي امور خانواده كه جمعيّت فراواني داشت با زن ديگري ازدواج كند، و وي را از اداي تكليف زنانگي معاف بدارد، و اين مسأله سبب شد كه جد امجدمان با دختر خاله‌ي خود ازدواج كند، و آن مخدّره‌ي مؤمنه را براي انجام عبادت و ذكر، و خلوت كردن با خداي تعالي و مناجات با او آزاد بگذارد.
اين خانم ( جده‌ام ) خواهري داشت كه همه‌ي افراد خانواده به او خاله جان مي‌گفتند، و بعد از ترك شوهر سابق خود در خانه، با ما زندگي مي‌كرد، اين خانم در واقع كارهاي مهم انتظام خانه را انجام مي‌داد، و اغلب بچه‌ها را دور خود جمع مي‌كرد و برايشان اصول و اركان دين مبين، و معجــزات سيدالمرسلين، و ائمه‌ي اطهار سلام الله عليهم اجمعين را بيان مي‌نمود، و غالب اوقات از سجاياي قمربني‌هاشم ابوالفضل العباس، و در بعضي از موارد از غضب آن بزرگوار نسبت به افراد فاسق و گناهكار مي‌گفت، و ما را برحذر مي‌داشت كه با ارتكاب گناه، و كارهاي ناشايست به غضب آن حضرت دچار نشويم.

سفر به اسكو:
در آغاز سال 1320 هجري شمسي ( 1941 ميلادي )، كربلاي معلي را وداع كرديم و بار ديگر به ايران و طبعاً به اسكو آمديم و مورد استقبال صميمي ابناي باوفاي آن شهر قرار گرفتيم در اين استقبال، آقايان، خانم‌ها، پير و جوان حتي بچه‌ها نيز حضور داشتند و به اين ترتيب وارد شهر شديم.
پدر بزرگوارم، يك بار ديگر برنامه‌هاي ديني خود را در سطحي گسترده و جامعتر از گذشته آغاز كرد.
به سوي گوگان:
پدر بزرگوارم اغلب تابستان را بين مردم محترم گوگان و حومه‌ي آن مي‌گذراند، دعوت ايشان را مي‌پذيرفت، و مدت زماني را در نزد مؤمنان و عارفان و مهمان‌نوازان آن خطه سپري مي‌كرد، مسايل شرعي ايشان را پاسخ مي‌داد و مشكلات اجتماعي گوناگون ايشان را مورد توجه قرار مي‌داد، در بعضي از سفرها خانواده نيز همراه او بودند.
آن سال، داخل موكبي بودم كه به گوگان مي‌رفت، و به دقت به ياد دارم كه روز سوم شهريور سال 1320 هـ ش، 25/ آب / 1941 م، به منزل مرحوم حاج حسين قلي نايب (ره ) يكي از اعيان و اشراف گوگان رفته بوديم او از اشخاص شريف و مؤمن و از مريدان حضرت والــد ماجد و مريــض و در حال احتضار بود، و مرتب لفظ ( آقا ) را زير لب زمزمه مي کرد، كلمه‌ي آقا از طرف دوستان اختصاص به والد معظم داشت والد ماجد در كنار بستر او نشست، و سر او را روي زانوي خود قرار داد، چشمانش را در همان حال باز كرد و با نظر محبت و جدايي به والد معظم نگاهي كرد و پلك ها را روي هم گذاشت و روح شريفش به اعلي عليين پرواز كرد، رحمه‌ الله عليه و بركاته.
در همان حال عده‌اي از محترمين و بزرگان محل پيرامون پدرم بودند كه از مكتب او علم اخلاق و دين و محبت و وفاء فراگرفته و هر يك از آنان سلمان زمان خود، و اويس عصر به شمار مي‌آمدند، رحمه الله عليهم اجمعين، چه قدر اشتياق دارم كه ايشان را ببينم.
در آن روز مهمان آن مرحوم بوديم، هنگام عصر با بعضي از بچه‌ها به پشت بام يكي از اطاقهاي آن خانه‌ي وسيع رفتيم اين خانه را باغي زيبا در ميان گرفته بود به هر طرف نگاه مي‌كرديم و از جمال فريباي طبيعت پيرامون‌مان حظّ مي‌كرديم از صنع خداي توانا، با نگاه به درختان سرسبز و خرم و پر از ميوه‌هاي معطر و شاداب، با رنگهاي گوناگون، لذت مي‌برديم، ناگهان چشمانمان به تعدادي هواپيما افتاد كه با سرعت حركت مي‌كردند، تعجب كرديم چون تا آن روز چنين حالتي را مشاهده نكرده بوديم.
زمان زيادي نگذشت كه صداهاي انفجارهاي مهيب، دودهاي غليظ و شعله‌هاي آتش، از برخورد بمب‌هاي هواپيماها در نقطه‌هايي از پيرامون ما بلند شد، از ترس بر خود لرزيديم و با شتاب از پشت بام پائين آمديم و داخل يكي از اطاقها رفتيم و دچار ترس و لرز شده‌ بوديم، حال باقي اشخاص نيز بهتر از ما نبود.
بعد از مدت كوتاهي، بعضي از نزديكان به حضور آقا وارد شدند و ماجرا را به تفصيل خبر دادند گفتند: ارتش سرخ روسيه‌ي شوروي، بدون هيچ جهت و مقدمه‌اي، با دنائت بيش از حد، از هوا و زمين، به وطن عزيزمان هجوم آورده و هواپيماهايشان به صورت وحشيانه‌اي بعضي از نقاط تبريز و شهرهايي از آذربايجان را بمباران كرده، و نيروهايش ضمن بستن راه هاي ارتباطي ادارات ژاندارمري و پادگانهاي نظامي را به اشغال خود درآورده‌اند، و اين اقدام آنان موجب شده كه عده‌اي از هم‌ميهنان بي‌گناه و مظلوم ما كشته، يا مجروح شوند. آن شب را با حالي از ترس و اضطراب فراوان در همان منطقه گذرانديم، و سحرگاه با همراهي والد ماجد، و عده‌اي از دوستان از بيراهه در حالي كه سوار الاغ و اسب شده بوديم به ممقان رفتيم تا با گذشتن از كوه‌ها و بيابانها و دره‌ها به اسكو برسيم.
يك شب در ممقان مانديم، و روز بعد به شهرك اسكو رسيديم در حالي كه به وسيله‌ي ارتش سرخ روسيه اشغال شده بود، تفنگداران روسي با توپ و تانك در كوچه‌ها و خيابان‌ها مستقر شده، و مردم به ترس، و وحشت و سردرگمي دچار بودند.
پس از رسيدن والد ماجد به اسكو، مردم حيرت زده آن شهر نزد زعيم ديني خودشان جمع شدند، و از ايشان تكليف شرعي خود را خواستار شدند آيا با دشمن مقابله كنند، يا ساكت بمانند؟
اما والد ماجد كه از اين اين پيش‌آمدهاي دردآور به شدت متأثر شده بود، مردم را به صبر، حفظ اعصاب فراخواند، زيرا راه چاره‌ي ديگري جز صبر و رضا به قضا به نظر نمي‌رسيد، براي اينكه در برابر نيروي ظالم و گـــرسنه‌ي روس چه كاري از آنها ساخته بود؟
نيروهاي روس به دنبال كمترين بهانه، و بي‌آنكه بين زن و مرد، كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شود، مي‌خواست به ضرب و شتم، و جرح و قتل افراد بپردازد.
اوضاع هر روز بدتر از روز قبل مي‌شد، و فشار و اختناق برگرد فرزندان مسلمان و هم‌وطنان ايران، به خصوص در آذربايجان شدت مي‌گرفت و زمام امور از دست دلتمردان بيرون مي‌رفت.
جمعي از وحشيها و اوباش، و مزدوران ايشان از اهل منطقه، تبهكاراني كه دنبال چنين فرصتي مي‌گشتند، تا اهداف شيطاني و خبيث خود را تحقق دهند حزب توده يا حزب كمونيستي ايراني را بنيان نهادند، و گروهي از مفسدين، و ظالمين، و دارندگان پيشينه‌ي سوء را در رأس آن حزب قرار دادند، و از ارتكاب انواع ظلم، قتل، غارت، دزدي،‌ ايجاد جو رعب، وحشت و هراس فرو گذاري نكردند.
پس از آن مراكزي بنام كميته تأسيس كردند، و در رأس اين كميته‌ها جمعي تبهكار، ملحد و سنگدل قرار دادند، كه علماي ديني و اعيان و بزرگان را احضار مي‌كرد تا به بهانه‌ي تحقيق انواع توهين‌ها، شكنجه‌هاي روحي و جسمي را بر آنان تحميل كند. اين گرفتاري نه تنها در اسكو بلكه در تمامي شهرها و دهات آذربايجان نفوذ يافت.
من ماجراهاي تأسف‌آور و جرايم زشتي از آن ايام سياه در خاطر دارم، كه هر وقت آن‌ها را به خاطر مي‌آورم، با ا ينكه زمان زيادي از آن‌ ماجراها مي‌گذرد بر خود مي‌لرزم.
از اين ماجراها يكي را بازگو مي‌كنم، در يكي از روزها دو نفر از سادات بزرگ شهر را بازداشت كردند با اين تهمت كه دزدي نموده‌اند با سنگ و تازيانه آن دو را به اندازه‌اي كتك زدند كه زير ضربات شكنجه جان باختند، سپس جسد آنان را مثله كردند و به گردنشان طناب انداختند، و جسدشان را از روي زمين، خاك و سنگ كشاندند من كه نويسنده‌ي اين سطورم شاهد اين ماجرا بودم و هرگز از ياد نمي‌برم كه پسر يكي از كشته شدگان به نام مير محمود، سر پدرش را بلند مي‌كرد تا با برخورد با سنگ‌ها متلاشي نشود، اما يكي از دژخيمان، ناگهان از اين ماجرا باخبر شد، و با چماق به آن جوان حمله و تهديد كرد كه او را مي‌كشد اگر سر پدرش را رها نكند، آن جوان از ترس با حال گريه و از شدت درد و ناراحتي متواري و پنهان شد، در نتيجه به ناچار سر او با برخورد با سنگ ها و صخره‌هاي طول راه تكه تكه شد.
بعد از اين كه آدم‌كشان اين گناه كبيره راه براي ترساندن و ايجاد خوف و هراس بين مردم، انجام دادند اين دو جسد تكّه پاره را در نهري به داخل زباله‌ها پرتاب كردند، عدّه‌اي از اهالي غيور و مؤمن شهر اسكو به دور از چشم فرمانروايان ستمگر، به برداشتن آن جسدهاي خون‌آلود و مجروح قيام كردند، و آنها را به غسالخانه بردند، و پس از غسل و كفن، برابر احكام مقدس شرع اسلام حضرت والد بزرگوار بر آنان نماز خواند.
والد ماجد پس از حضور در مسجد غسالخانه براي نماز با تاسف و تأثر شديد، در حالي كه اشك چشم مبارك وي روان بود خطاب به مردم فرمود:
فرياد از اين گناه كبيره‌اي كه مرتكب شدند، و با اقدام به اين عمل لكه‌ي ننگ سياهي بر پيشاني اسكوي پاك گــذاشتند، حتي به فرض هم كه اين دو سيّد دزد بودند نه شرع مقدس و نه هيچ قانون ديگر اين رفتار وحشيانه را نسبت به ايشان اجازه نمي‌داد و بعد از لحظاتي اشگبار، سكوت و تأمل، با اظهار تأسف ادامه داد:
ديگر اين شهر جاي مناسب براي ما نمي‌باشد، و ما، در آن مكاني نخواهيم داشت.
به سوي مشهد مقدس:
روز بعد در بازار شهر هر چه داشتيم از اسباب و اثاثيه‌ي منقول فروختيم، و با همان پول اندكي كه به دست آمد همراه پدر بزرگوار به شهر مقدس مشهد مدفن حضرت امام علي بن موسي الرضا، ارواحنا فداه روانه شديم، تا به مشهد مقدس رسيديم گروهي از اشراف شهر، از مريدان پدر بزرگوارم امثال آقايان كاظم‌زاده، احمدزاده، باقرزاده، تاجر باشي ميلاني حاج حسين علاقه‌بند، رضايي و حقايقي و ديگران به استقبال آمدند. خدا رفتگان را رحمت و بازماندگان را حفظ كند، پيرامون زعيم عاليقدر ديني و فرزند مرجع بزرگ خودشان جمع شدند، و براي ما خانه‌اي واقع در محله‌ي ارك، كوچه‌ي گنبد سبز اجاره كردند.
والد ماجد اين خانه را به قصد اقامت دائمي در آن شهر مقدس، مسكن خانواده قرار داد.
بروز جنگ جهاني دوّم، سبب ناراحتي‌ها و مصايب سنگيني براي هم‌وطنان عزيزمان شد، بيشتر از آنچه در كشورهاي ديگر اثر گذاشت، زيرا غارتگران وحشي و ظالم دولتها از هوا، زمين و دريا بدون هيچ بهانه‌اي هجوم آوردند، و در واقــع آن را مابين خود تقسيم كــردند، حالــت تأسف‌بار فقر و فلاكت، مرض، نا امني و گرسنگي همه‌ي كشور را فرا گرفت. شهر مقدس مشهد هم از اين گرفتاريها به دور نبود، بوي مرگ و ظلم، گرسنگي، مرض و نابودي در همه‌ي شهر منتشر شد.
من به طور كامل آن ايام تيره و سياه را به ياد دارم، هر روز جنازه‌ي عده‌اي را مي‌ديدم كه از سرما، گرسنگي و مرض در اين سو و آن سوي كوچه‌ها و خيابان‌ها، در مسيرم به حرم مطهر حضرت امام علي بن موسي الرضا عليه السلام افتاده‌اند، بدنم به شدت مي‌لرزيد و تمامي وجودم دچار اضطراب مي‌شد، زيرا با مردمك چشمم اين صحنه‌ها را مي‌ديدم.
زيرا گرسنگي، و اندك بودن يا اصلا نبودن واردات، و ناياب شدن نان در شهر زندگي مردم را دچار مشكل مي‌كرد، و به مردم فشار مي‌آورد، اكثر خانواده‌ها شب را با شكم خالي، و معده‌ي گرسنه مي‌خوابيدند.
عده‌اي از اعيان شهر شيروان، از مقلدين جد بزرگم به زيارت مشهد مقدس آمدند و چند كيسه آرد با خود آوردند تا آن‌ها را به والد ماجد هديه كنند، اما در دروازه‌هاي شهر عده‌اي از اوباش گرسنه‌ي روسي آن‌ها را به نفع خود مصادره كردند، و مجبور بوديم هر روز به نانواهاي دولتي رجوع كنيم و از نانهايي كه از سبوس و مخلفات آرد و ديگر مواد نامعلوم تهيه مي‌كردند جهت رفع نيازهاي خود بخريم، البته خريدن اين نوع نان، به سادگي امكان نداشت بلكه پس از تحمل مقدار زيادي مشقت و مصيبت و درد به دست مي‌رسيد.
هرگز فراموش نمي‌كنم كه من قبل از طلوع آفتاب از خانه، به سوي نانوايي بيرون مي‌رفتم كه دهها نفر پيشتر از من آمده و در كنار آن تجمع كرده بودند، غالبا تا ظـهر در صف طولاني نان باقي مــي‌ماندم، و هل دادنهاي مردم به اين طرف و آن طرفم مي‌برد، قويتران پيش از ديگران مي‌توانستند چند تا نان بگيرند، اما ضعفايي مثل من تا به هنگام ظهر در برابر سرماي شديد، زير برف و باران نوبت مي‌كشيدند، گاه هم نانوا به آنان كه مانده بودند مي‌گفت: پراكنده شويد، خميرمان تمام شد، و ما با دستهاي خالي به خانه برمي‌گشتيم.
و چنين بود آنچه بر ما، و بر هم‌وطنانمان در آن روزهاي تيره گذشت و آنچه نوشتم نمونه‌اي بود از حكايات طولاني و دردآور، و بيان همه‌ي آن ها به صورت تام و كامل به كتاب مفصل و مستقلي نياز دارد و اگر به تفصيل بپردازم از موضوع اصلي كتاب بيرون مي‌روم.
به خواست خدا، به زودي مشاهدات و خاطره‌هايم از آن ايام را در زماني مناسب به عنوان ( آثار جنگ جهاني دوّم در ايران ) در كتاب مستقلي مي‌نويسم و به چاپ مي‌رسانم.
به حق جنگ‌ها خانمان براندازند، و موجب نابوديها، دردها، ضررهاي مجامع انساني را سبب مي‌شوند.
آري، كلاس پنجم و ششم ابتدايي را با امتياز زيادي در مدرسه‌ي ابن يمين مشهد گذراندم، و قصد داشتم تحصيلات علمي خود را ادامه دهم و گواهي‌هاي دانشگاهي بدست آورم ولي متأسفانه يا خوشبختانه عده‌اي از دوستان محترم كويتي‌، در سال ( 1322 هـ ش، 1943 م ) به زيارت حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام به مشهد مقدس آمدند و به خدمت والد ماجد رسيدند و در مجموع با ديدن اوضاع و احوال تاسف‌بار حاكم بر خانه و شهر، اصرار كردند كه به كــويت منتقل شود، و تاكيد كردند كه اهالي محترم كويت و احساء، علاوه بر مناطق ديگر عرب نشين مرتبط با ما، مشتاق زيارت والد ماجدند، تا با ايشان تجديد عهد كنند.
سفر به كويت:
والد ماجد، به ناچار دعوت اين آقايان را قبول كرد و تصميم گرفت قبل از باز شدن مدارس، و ورود من به دوره‌ي متوسطه سفر كند بلي، مشهد مقدس و به طور كلي ايران را به سمت كويت ترك كرديم و به اين صورت علي رغم تمايل و شوقي كه داشتم، از ورود به سيكل اوّل و دوّم متوسطه، و پيگيري تحصيل علمي محروم شدم.
در همان سال، عده‌ي زيادي از ايرانيان عزير و محترم، به جهت تشرف به مكه‌ي مكرمه و مدينه‌ي منوره، با عبور از راههاي صحرايي و بياباني عرب به كويت آمدند، حضرت آيه الله والد ماجد تمامي امكانات و خدمات، مساعدت هاي مادي و معنوي را در اختيار حجاج ايراني قرار داد، تعدادشان از چند هزار مي‌گذشت در واقع فداكاريهاي فراواني كرد به خاطر اينكه حجاج محترم به مقصد برسند، و مناسك حج را به شكل مناسب و سالم برگزار كنند، اين قضيه را با توجه به اينكه در شرح زندگي والد ماجد به تفصيل بيان كردم، تا عموم از آن اطلاع حاصل كنند در اينجا از بيان آن خودداري مي‌كنم1.
پس از اينكه حضرت والد ماجد، از سفر حجاز و زيارت خانه‌ي خدا و مدينه‌ي منوره با ساير حجاج همراه به كويت برگشت اعيان و اشراف احساء از منطقه‌ي احساء به زيارت او آمدند و اصرار كردند به منطقه‌ي ايشان سفر كند، و به اصلاحات ديني و اجتماعي گوناگون بپردازد، و قوياً تأكيد كردند كه اهالی منطقه‌ي احساء به وجود مبارك ايشان نياز دارند.
سفر به احساء:
حضرت والد ماجد اين دعوت را پذيرفت، زيرا به تبليغ دين و خدمت به اسلام و اهل بيت عصمت مي‌انجاميد، يك بار ديگر حضرتش با افراد خانواده بار سفر بستند، و به آن منطقه‌ي علم و ايمان راه افتادند.
والد ماجد پس از استقرار در هفوف، انجام واجبات ديني خود را شروع كرد، هر روز سه بار در مسجد جامع همان مسجدي‌كه محراب نماز شيخ اوحد را حفظ مي‌كند نماز جماعت داشت، حوزه‌ي علميه‌اي را كه پس از رفتن عموي بزرگوارم، از آن ديار بسته مانده بود باز كرد و دوره‌هاي تدريس و تبليغ به صورت گسترده‌تر و با محتواي بيشتر آغاز شد، علاوه بر اين به تدريس سطوح، بحث خارج فقه، اصول، و نصوص حكمت آل محمد مشغول گرديد تفصيل آن‌ها را در بخش مربوط به حيات پر از عزت و فخر ايشان يادآور شده‌ام1.
علي رغم اينكه من در آن ايام مشغول فراگيري مقدمات بودم به جهت وابستگي و محبت به موضوعات اهل‌بيت عصمت سلام الله عليهم، و معارف ديني مرتبط بودم لذا در همان مجلس درس معارف ( نصوص حكمت آل محمد ) كه اشاره كردم حضور مي‌يافتم.
والد ماجد، حضرت شيخ اجلّ، وارسته و پرهيزكار مرحوم شيخ اوحد ابو علي احسايي را به عنوان مدرس برايم تعيين كرد، آن جناب، فقيهي كامل، عالمي عامل و زاهدي متقي بود، و در نبودن پدر و عمويم امامت نماز جماعت را به عهده داشت.
من زير نظر اين استاد مشغول تحصيل علوم ديني و معارف اسلامي شدم و در مدت زمان اندكي مراتب تحصيلات علمي را طي كردم زيرا تحصيل من جز در بعضي از موارد كوتاه ترك نمي‌شد، تا جايي كه استاد بزرگم، اعلي الله مقامه الشريف، به پدر بزرگوارم پيشنهاد كرد كه مرا به زيّ علماي دين مشرف كند.
تشرف به زي علماي دين:
خوب به خاطر دارم كه شب سوّم شعبان (‌سال 1363 هـ ق )، شب ولادت با سعادت خامس آل‌عبا، عليه آلاف التحيه و الثناء، مردم غيرتمند احساء محفل باشكوه و بزرگي به همين مناسبت مسعود، با حضور عده‌ي زيادي از علماء فضلاء، سادات و عموم مردم برپا كرده بودند.
پس از انجام مراسم مولد شريف، خواندن مديحــه و سرودها، سخنرانــي خطباي محترم، در بيان فضيلت آن شب مقدس، والد ماجدم، در برابر اقشار مختلف مردم بر سرم عمامه گذاشت و رو به من فرمود: ( من جدّ‌ وجد= هر كس بكوشد مي‌يابد ) اين جمله‌ي كوتاه، ولي پر محتوي، با حروفي نوراني در مخيله‌ي من اثر گذاشت كه هميشه مرا به عمل، تحصيل علم، پشتكار و اخلاص وا مي‌دارد.
صداي مردم از هر طرف به صلوات بلند شد، و جو مجلس با صلوات حاضرين كه تكرار مي‌شد معطر و نوراني گرديد و جمعي از علماء و عموم مردم با من مصافحه كردند، و برايم توفيق خدا، و ياري حضرت امام عصر عجل الله فرجه الشريف ارواحنا له الفداء را آرزو كردند، الحمدلله رب العالمين.
در احساء، (خداي تعالي از تمامي آفات مصونش فرمايد،) حدود يك سال اقامت كرديم، و در اين مدت من و برادران عزيزم ( آقايان: حاج احمد و حاج محمد ) و ديگر افراد خانواده زبان فصيح عرب، زبان وحي را به خوبي ياد گرفتيم و اين بدان جهت بود كه بين سكنه‌ي محلي يعني عرب ها حضور داشتيم، به طوري كه هر كدام از ما مي‌توانيم مانند اهالي احساء صحبت كنيم.
سفر به كويت:
پس از گذشت حدود يك سال، و به سبب اهميت كارهاي ديني و تبليغي والد ماجد در جاهاي ديگر، و به علت طاقت نياوردن به هواي گرم و استوايي احساء، و با توجه به اينكه به هواي معتدل و سرد آذربايجان عادت كرده بوديم، بين تأسف عميق و گريه‌ي شديد مردم مهربان و باوفاي احساء، با اينكــــه اصرار داشتند والــد ماجد هميشه و به طور دائم در منطـقه‌ي آنان سكونت كند آن سرزمين پاك را به سمت كويت پشت سرگذاشتيم.
بعد از اينكه از ( بلاد هجر و احساء ) مهاجرت كرديم. در صورتي كه دلهايمان به مهاجرت از آن ناراضي بود به ( كويت ) رسيديم.
تحصيل علوم مقدماتي، صرف و نحو، منطق را در مجلس درس عموي جليلم و پدر بزرگوارم تكميل كردم، و اغلب اوقاتم را نزد عموي گرانقدرم صرف كردم و از كلام محكم، و بيان آميخته به حكمت و موعظه، توصيف فضايل اهل‌بيت، شرح بعضي از اسرار علوم آن حضرات را از محضر ايشان كسب كردم به طوري كه پايه‌هاي معلومات علمي‌ام با همين علوم نادر و كمياب، و معارف اصيل الهي محكمتر شد جوهره‌ي همين علوم و معارف هميشه، در رگهاي وجودم و با گردش خون در بدنم، در درون همه‌ي اجزاي تنم هميشه در حركت و سيرند اعلي الله مقامه و قدس الله روحه الشريفه.
سفر به كربلاي معلي:
پس از اندك مدتي كه در ( كويت ) مانديم به سمت ( كربلاي معلي ) حركت كرديم و تحصيل علمي خود را در همان جا نزد والد ماجدم، هم‌چنين در محضر عالم جليل علامه‌ي متقي شيخ محمد علي خراساني در ( مدرسه‌ي هنديها ) ادامه دادم، او با معرفي پدرم اجزاء مقدمات را به من تدريس مي‌كرد هم‌چنين در ( مدرسه‌ي ترك ) كه در كنار حسينيه‌ي خودمان قرار داشت نزد سيد جليل سيد جعفر تبريزي، به تكميل دوره‌ي اوّل مقدمات ادبيات عرب در معيت يكي از طلاب فاضل به نام آقاي شيخ محمد جواد خسروشاهي مشغول شدم.
سفر به مشهد مقدس:
پس از اندكي توقف در كربلا پدر بزرگوارم تصميم گرفت به ايران به مشهد مقدس سفر كند، ما نيز در سفر به ارض اقدس با او بوديم. پس از رسيدن به مشهد، در مدرسه‌ي خيرات خان نزد علامه‌ي جليل اديب نيشابوري كتاب مغني اللبيب در نحو، و كتاب مطول در علم معاني، بيان و بديع را فرا گرفتم.
هم‌چنين در مدرسه‌ي نواب نزد علامه‌ي متفكر يگانه صاحب تأليفات عديده، و آثار ارزشمند و جالب حضرت آيه الله، زين الدين ميرزا جعفر زاهدي شرح منظومه‌ي مرحوم ملا هادي سبزواري و ديگر علوم به خصوص منطق و فلسفه را تحصيل كردم.
تفسير قرآن را نزد مفسر قدرتمند، حكيم بزرگ محي‌الدين مهدي الهي قمشه‌اي صاحب خلاصه التفاسير معروف علم عرفان را، مدت كمي در محضر خطيب مشهور، عارف يگانه كمالي سبزواري دروس فقه و حكمت اهل‌بيت را نزد والدماجد دوره كردم.
در همان سال ها بود كه سؤالات مهم خود پيرامون دين مقدس اسلام، و مذهب شيعه جعفري اثني عشري را به محضر والد ماجد مطـــرح كردم، والد ماجد جوابهاي وافي و شافي به سؤالاتم دادند، من آن سؤالها و جوابها را در كتابي مستقل جمع كردم، كه به نام ( نامه‌ي‌ شيعيان ) به زبان فارسي چاپ و در نقاط مختلف ايران نشر گرديد، اين كتاب تاكنون سه بار و در تيراژ بالا تجديد طبع و باعث هدايت افراد فراواني از ايتام آل محمد عليهم السلام شده كه گول وسوسه‌هاي ( كسروي ) و سمپاشي هاي كارگزاران مزدور دشمنان را خورده بودند، اين كتاب بعدها به زبان انگليسي ترجمه و به صـــورتي زيبا در آمريكا طبع گرديد و سبب هدايت صدها جوان مسلمان ساكن در آن ديار شد، به طوري كه به زبان عربي نيز به نام رساله‌هاي ايمان طبع و بين عرب زبانان با تيراژ زياد نشر گرديد و به نظرم مي رسد كه چند سال قبل به زبان اردو در پاكستان ترجمه و طبع و نشر گرديد.

سفر به تبريز:
بعد از يك سال اقامت در مشهد مقدس، و حضور دائم در حوزه‌هاي علمي آن ديار پاك، و استفاده‌ي نهايي‌ام از مجالس علماي اعلام و استادان جليل‌القدر آن خطه، عده‌اي از شخصيتهاي تبريز به مشهد مقدس به زيارت آمدند، و از والد ماجد خواستند راه حلي براي قضيه‌ي مسجد ( چهل ستون حجه الاسلام ) پيدا كنند، كه چندين سال بسته مانده است براي اينكه عالم مدبر و مقتدري براي اداره‌ي آن وجود ندارد و همين‌طور اطلاع دادند كه مدرسه‌ي علميه‌ي صاحب‌الامر، در حال از بين رفتن است چون نه طلبه‌اي دارد و نه مدرسي، و از محضر ايشان تقاضا كردند بار ديگر به آذربايجان بيايد و در تبريز سكونت كند و مشكلات علمي و ديني آن جا را سرو سامان دهد.
والد ماجـد اصلاً تمايل نداشت مشهد مقدس را ترك كند و هيچ راغـــب نبود از جوار رحمت ثامن الاولياء عليه آلاف التحيّه و الثناء دور شود و به مكان ديگري انتقال يابد.
اما اصرار بزرگان آن شهر و گفتارشان كه « دوستان شما در آن منطقه يتيم مانده‌اند، و انتظار مقدم مبارك شما را دارند، والد ماجد را در مقابل تكليف شرعي و واجب عيني قرار داد، و علي رغم ميل دروني او را مجبور ساخت به منطقه‌ي آذربايجان، به خصوص تبريز حركت كند.
پس از رسيدن آن جناب به شهر ( تبريز ) بزرگترين مسجد شهر به نام ( چل ستون حجه الاسلام ) در اختيار او قرار گرفت، مسجدي كه از وسيعترين و بزرگترين مساجد آذربايجان به شمار مي‌رود، مدير مسجد و متولي آن حكيم رباني، عارف جليل جناب ميرزا محمد جواد عميد الاسلام رحمه الله عليه و اعلي الله مقامه، مديريت و توليت آن را به والد ماجد تفويض كرد، به امر او درهاي بسته‌ي مسجد در همان روز در ميان شور و شعف با حضور مردم باز شد، و نماز جماعت با حضور عده‌ي فراواني از مؤمنين با امامت والد ماجد، در همان مسجد كه در قبله‌ي مدرسه‌ي طالبيه‌ي تبريز قرار دارد برگزار گرديد.
تاريخ مسجد ( چهل ستون حجه الاسلام ) را در مقدمه‌ي ديوان ( آتشكده )، و در مقدمه‌ي ( صحيفه الابرار ) آورده‌ام كه هر دو از نوشته‌هاي عالم علام مرحوم ميرزا محمد تقي حجه الاسلام متخلص به نيراند كه بارها به چاپ رسيده‌اند. طالبين به تاريخ آن مسجد مي‌توانند به اين دو كتاب مراجعه فرمايند.
حين وصول والدماجد به آذربايجــان، اوضاع ديني اين منطقه بــي‌نهايت دردآور و تأسف‌بار بود، زيرا فرزندان اين مرز و بوم و دينداران اين منطقه كه وطن خود را دوست داشتند به تازگي از زير يوغ استعمار ارتش سرخ، و از ظلم و ستم حكمرانان متجاوز روسيه و مزدوران ايشان نجات يافته بودند.
روس ها و مزدورانشان در اثناي تسلط پنج ساله‌ي خود به منطقه‌ي آذربايجان، تبليغات زشت، و اقدامات ضد دين و عقيده توانسته بودند، بالاترين اهانت‌ها را به پايگاههاي دين و مذهب، و در نزد ابناء وطن، به خصوص جوانان انجام دهند، تعداد علما و مبلغين به حداقل رسيده بود، بلكه در بعضي از نقاط حتي فردي پيدا نمي‌شد كه شرايط خواندن نماز ميت را دارا باشد.
به همين جهت والد ماجد احساس كرد مسؤليت سنگين و خطيري به دوش دارد كه بايد تحمل كند، تصميم گرفت نقشه‌اي را اجرا كند كه او را به هدف مي‌رساند، نقشه اين بود كه عده‌اي را جهت فراگيري علوم ديني و خدمت به آن تربيت كند، لذا اولين اقدام او بازسازي و افتتاح مدرسه‌ي مباركه‌ي ( صاحب‌الامر ) بود كه سالهاي متمادي بسته مانده بود، و بناي آن از بين مي‌رفت و نزديك بود ويران شود، حجره‌هايش انبار كالاي بقال‌ها و عطاري‌هاي تبريز شده بود، مدت زيادي نگذشت كه كار مدرسه، با ياري خداي مهربان و اولياي او، و مساعدت عده‌اي از نيكوكاران و تجديد بناي حجرات سي و شش گانه‌اش در دو طبقه پايان يافت، گذشته از اينها اين مدرسه‌ي مباركه، حياط وسيع و زيبايي داشت ( كه مسجد ثقه الاسلام و مقام صاحب‌الامر محل زيارتي مردم مسلمان و مؤمن آن را زينت مي‌داد به هر حال تمام قسمتهاي مدرسه آماده شد كه از طلاب علوم ديني استقبال شود.
پس از آن والد ماجد، به اهالي محترم تبريز و اطراف آن اعلان فرمود كه ثبت نام طلاب در مدرسه آغاز شده است.
اين اقدام به شكلي جالب از طرف مؤمنين مورد استقبال قرار گرفت، و در همان آغاز حدود چهل ( 40 ) نفر از جوانان مؤمن، در مدرسه ثبت نام كردند و محل‌هاي اسكان و ميزان شهريه‌ي كافي آنان مشخص و معلوم گرديد.
والد ماجد مديريت مهم مدرسه و رسيدگي به امور طلاب را به عهده‌ي من گذاشت، من مطابق نظام و مقررات علمي رايج، مشغول تدريس و آماده‌سازي اين جوانان مؤمن و با كفايت شدم، در عين حال، تحصيلات علمي خود را در مجالس علماي اعلام و مجتهدين عظام در شهر علم و ادب و عظمت تبريز دنبال كردم و به نحوي كه ياد آور مي‌شوم به تكميل كردن دروس پرداختم كه سابق بر اين شروع كرده بودم.
1- با اينكه بخش عمده‌ي كتاب ( مطول ) در فن معاني بيان و بديع را در مشهد مقدس نزد اديب نيشابوري خوانده بودم، اما به خاطر اينكه علوم فصاحت و بلاغت و ادبيات عرب كليد فهم اعجاز آيات قرآن كريم مي‌باشند،‌ آنها را زياد دوست مي‌داشتم و به همين جهت براي تحصيل اين كتاب ارزشمند در درس اديب ارجمند مرحوم حاج علي اكبر نحوي حاضر شدم كه از استادان بزرگ و واقف به لغت و ادب عربي بود، و سپس خودم اين كتاب را به طلاب علوم ديني بالاخص به طلاب مدرسه‌ي ( مباركه‌ي صاحب‌الامر ) تدريس كردم.
2- علم تفسير قرآن كريم، و ( شرح فوايد ) و ( شرح الزياره )مرحوم شيخ اوحد الشيخ احمد بن زين الدين احسايي اعلي الله مقامـه، و دوره‌ي كامل فقه و اصول را در مجلس مبارك والد ماجد تمام كردم.
3- ( معالم الاصول ) و ( شرح لمعه ) را در مجلس حضرت آيه الله حاج ميرزا فتح الله ثقه الاسلام فرا گرفتم.
4- كتاب ( مغني اللبيب ) و ( شرح منظومه‌ي سبزواري ) را در مجلس عالم رباني مرحوم ميرزا محمد جواد عميدالاسلام خواندم.
5- كتاب ( مكاسب ) مرحوم شيخ انصاري اعلي الله مقامه را در مجلس درس حضرت آيه الله سيد مهدي انگجي، و حضرت آيه الله حاج ميرزا عبدالله مجتهدي سرابي دوره كردم.
6- يك بار ديگر، ( منظومه‌ي سبزواري )و ( ‌رسايل شيخ انصاري ) و بخشي از بحث خارج ( عروه الوثقي ) تاليف مرحوم سيد كاظم يزدي قدس سره و كتاب كفايه الاصول را در مجلس درس حضرت آيه الله حاج سيد مرتضي مستنبط غروي فرا گرفتم.
7- كتاب ( قوانين الاصول ) و (‌شرح الباب الحادي عشر ) را در مجلس حضرت آيه الله شيخ ميرزا جعفر شيخ الائمه حاضر شدم.
8- كتاب ( اسفار ) ملاصدرا، و بحث خارج ( تبصره )ي علامه را در محضر آيه الله السيد السند حاج ميرزا ابراهيم علوي خويي حاضر شدم.
9- در حوزه‌ي علميه‌ي حضرت آيت الله حاج ميرزا فتاح شهيدي، و آيت الله ميرزا رضي زنوزي براي استفاده از بحث خارج فقه حاضر مي‌شدم.
بايد يادآور شوم استادان بزرگي كه در سالهاي تحصيلي‌ام به شرف تلمذ از ايشان نايل شدم، از علماي اعلام و مجتهدين عظام تبريز بلكه عالم تشيع بودند، و اغلب از علمايي بودند كه در علم و احاطه، به امثال و اقران خود در (نجف اشرف ) و ( قم ) تفوق داشتند، اهل بصيرت به اين مسأله اقرار و اعتراف دارند و به خواست خدا در پايان اين مجموعه نص‌ها را خواهم آورد.
درسهايي را كه از مجالس استادان بزرگ ياد مي‌گرفتم، به طلاب علوم ديني مدرسه‌ي صاحب‌الامر، و در مسجد حجه الاسلام تبريز تدريس مي‌كردم.
تا اينكه روزي، به همراهــي دوست فاضل و عزيزم مرحوم ميرزا احمد صالح‌پور، كه از فضلاو صلحاي اسكو، و از ارادتمندان با اخلاص حضرت سيد‌الشهداء و رئيس هيئت سادات حسيني اسكو بود به دبيرستان شاپور رفتيم.
به دفتر دبيرستان وارد شديم، با محبت فراوان مدير محترم و دبيران ارجمند از ما استقبال كردند، و در جمع آنان نشستيم.
به اقتصاي مجلسي كه استادان، و دانشمندان و فضلا در آن حضور داشتند، پيرامون علوم گوناگون بحث و گفتگو به ميان آمد. سرانجام بحث و گفتگو به علم فيزيك رسيد.
من مايل شدم سؤالي بر دبير فيزيك دبيرستان مطرح كنم، اما چنين به نظر مي‌رسيد كه وي از علما متنفر و بيزار و دنبال فرصتي است كه زهر خود را بريزد، به من گفت: بهتر است از علم فيزيك حرفي نزني، زيرا علم فيزيك مناسبتي با موضوعات ديني ندارد؛
من ساكت ماندم، زيرا معلومات كافي از علم فيزيك نداشتم، و جواب مناسبي را آماده نكرده بودم، بالاخره از دبيرستان بيرون رفتيم. در همان لحظه‌هاي تاريك، با خود قرار گذاشتم به هر قيمتي شده، و در هر شرايطي باشد، تحصيلات علوم جديد را ادامه دهم اين قرار را اجرا كردم، و با عده‌اي از استادان اين علوم تماس گرفتم و فكر و تصميم خودم را به آنان گفتم، ايشان با تمامي وجودشان اين تصميم را بر من تبريك گفتند.
آن روزها به پايان سال تحصيلي و امتحانات دوره‌ي اول متوسطه بيش از يك ماه و نيم وقت نمانده بود، و اين وقت بسيار كم بود، اما من قرار گذاشتم، در امتحانات متفرقه‌ي همان سال شركت كنم و مواد درسي كلاس هاي هفتم و هشتم و نهم را در همين مدت كوتاه، مطالعه، دوره و دقت كنم.
به همين منظور در تبريز براي شركت در امتحانات دوره‌ي اول متوسطه ثبت نام كردم، (قوانين آن دوره اجاره مي‌داد كه افرار مستعد مواد كلاس‌هاي دوره‌ي متوسط را به طور متفرقه و در يك سال امتحان بدهند. من چهل و پنج روز زحمت كشيدم و دروس اين سه كلاس مثل رياضيات، فيزيك، شيمي، تاريخ، جغرافي، فارسي، جبر، زبان خارجه، و ديگر دروس را مطالعه كردم روزها به سرعت هر چه بيشتر سپري شد و روزهاي امتحان فرارسيد افراد مستعد ديگري در امتحانات شركت كردند، و همه از ديدن من تعجب مي‌كردند زيرا براي اولين بار مي‌ديدند كه اهل علمي در امتحانات متوسطه شركت مي‌كند.
پس از امتحانات و گذشت روزهاي اندكي، رئيس اداره‌ي امتحانات خبر خوشحال كننده‌اي به من داد و آن اين بود كه من قبول شده بودم، آن روز كسي باور نداشت كه يك عالم ديني مواد درسي سه كلاس هفتم و هشتم و نهم را، در مدت (45) روز به جاي سه سال مطالعه كرده و در امتحانات آنها قبول شود.
در سال بعد در (مركز فرهنگي آذر ) ثبت نام كردم، كه يك موسسه‌ي علمي و خصوصي بود، عصرها در درسهاي مربوط به كلاس‌هاي دهم و يازدهم سيكل دوم متوسطه، شركت مي‌كردم و تصميم داشتم اين مواد را در يك سال تحصيل كنم، دبيران اين مركز در رتبه‌ي استاد دانشگاه بودند امثال دكتر محمد خانلو، دكتر الستي، دكتر تيموري، دكتر امامي، دكتر كوپاهي، دكتر لازار استاد (لغت انگليسي) و دكتر شعار و ديگران.
آن سال تمام شد، و من در امتحان نهايي شركت كردم و بحمدالله با نمرات ممتاز و با تفوق قبول شدم.
به ياد دارم كه در آن سال، آقاي استاد تقي‌خان مير فخرايي رئيس هيئت ممتحنه بود، وقتي نتيجه‌ي امتحانات را به من خبر داد تبريك گفت و اظهار داشت: بين همه‌ي افراد شركت كننده در امتحانات امسال هيچ كس نمره‌ي كامل (20) را در علم فيزيك نگرفته جز يك نفر، و آن هم تو هستي؛ سال بعد در دبيرستان لقمان تبريز ثبت نام كـردم و در درس هــاي كلاس ششم ادبيات (كلاس دوازدهم) حاضر شدم.
و به اين صورت كلاس‌هاي سيكل اول و دوم را كه در 6 سال پايان مي‌يابد، در مدت دو سال و دو ماه به پايان رساندم و الحمدلله‌رب‌العالمين.
جا دارد ياد آوري كنم كه من، در اين مدت كه مشغول درس هاي دبيرستان بودم، باقي كارها‌ي مهم اجتماعي و روحاني را ابدا ترك نكردم، بلكه تدريس طلاب علوم ديني، و حضور در جلسات حوزه‌هاي علميه، و استفاده از محضر علما و اساتيد اعلام، اجراي برنامه‌هاي هفتگي تفسير قرآن، اداره‌ي مجالس وعظ و خطابه، نشر احكام و آثار فضايل آل محمد عليهم السلام را ادامه دادم و بر همه‌ي آنها اشراف پيدا كردم، و با كمال اتقان وظايف خود را ايفا كردم.
با توجه به اين كه تا اندازه‌اي هدف خود را تحقق بخشيدم و به علوم جديد تا آنجا كه كفايت مي‌كرد دست يافتم، به خاطر گسترده‌گي و بيشتر شدن واجباتم در حوزه‌ي علميه‌، و مراكز روحانيت، تحقيق و بررسي در علوم جديد را به شكل موقت و مشروع ترك كردم، ولي به دانشگاه وارد نشده بودم.
به ياد دارم در يكي از مجالس علمي و فرهنگي، با همان مدرس ملاقات كردم كه سال‌ها قبل، در پيش من در مدرسه‌ي شاپور ادعا كرده بود علم فيزيك، با موضوعات ديني تناسبي ندارد، به او گفتم: به ياد داريد كه چنين ادعايي را چندين سال قبل اظهار كرديد؟
من الان آماده‌ام به شما ثابت كنم كه نه تنها علم فيزيك بلكه علوم جديد ديگر نيز، با موضوعات ديني تعارض ندارند، بلكه مؤيد آنها نيز هستند، معلوم مي‌شود شما به اندازه‌ي كافي از علم فيزيك، يا معارف اسلامي‌، و يا هر دو مطلع نيستند و گرنه چنين ادعاي خطايي را نمي‌كرديد.
آن مدرس جرأت نكرد جوابي بگويد، بلكه سر خود را پايين انداخت، و ساكت ماند، و چند دقيقه بعد مجلس را ترك كرد.
در آن ايام وظايف ديگري بر تكاليف سابقم علاوه گرديد، كه عبارت بود از حضور در مجالس و مساجدي كه در مناطق مختلف اطراف تبريز مانند اسكو، ميلان، خسروشاه، فسقنديس، خسرق، باويل، گوگان، دستجرد، فيروزسالار، ديزج، شيرامين،كجاباد، ايرانق و غيره بر پا مي‌شد.
حضور در اين مساجد و مجالس جوابي بود به اصرار اهالي محترم اين مناطق، و من به شكل منظم و طبق برنامه‌، و به نوبت در مجالس ايشان حاضر مي‌شدم منبر مي‌رفتم، خطابه ايراد مي‌كردم، احكام مقدسي را بيان مي‌كردم كه هدف اسلام بود هم چنين آثار و فضايل اهل بيت عصمت عليهم السلام را كه در تربيت فرزندان جوان به لحاظ دين و عقيده ضرورت داشت.
ازدواج مبارك:
در همان سال‌ها، و به طور دقيق در سال 1329(ه.ش195م) و با پيشنهاد والدين ارجمند با يكي از زنان شايسته‌ي خانداني شريف از نيكان و سادات آن ديار وصلت كردم، و شرف ازدواج با يكي از دختران خاندان از ذريه‌ي پيامبر اكرم و امير‌مؤمنان علي بن ابي طالب پيدا كردم، پدر خانمم مرحوم حاج سيد قاسم فرقاني اسكويي بود، و جد ايشان مرحوم حاج سيد كاظم آقا فرقاني اسكويي از سادات جليل القدر موسوي صحيح النسب اسكو بود اين خاندان به امانتداري، پاكدامني، تعهد و ايمان در بين اهالي اسكو معروف است به خصوص جد كبيرشان حاج سيد كاظم آقا كه يكي از قاريان و استادان مشهور قرآن كريم بود و به همين لحاظ هم شهرت اين خاندان فرقاني شده است.
و از نعمت‌‌هاي بزرگ خداي تعال اين بوده كه يك دختر و سه پسر به نام‌هاي ابوالقاسم، ابوالحسن ،جمال‌الدين و عبد‌الله برايم روزي كرد.
اما سه پسر اول من، جمعي از نيكوكاران را تشكيل مي‌دهند، كه به خدمات اجتماعي و تجاري مشغولند، و در مساعدت به نيازمندان، و در تسكين آلام دردمندان، و تخفيف رنج‌ها و دردهايشان دست دل و بازند.
اما پسرم عبدالله: خداي تعالي او را در علم و معرفت، و در خلق عظيم ممتاز كرده، و شعور انساني ارزشمند و خدمات چشمگير او را در طلب رضاي خود به مردم متوجه كرده است.
سفر به زيارت كربلاي معلي:
در سال (1331ه.ش 1952م) به همراه مادر مرحومه‌ام از تبريز به جهت زيارت كربلاي معلي و ديگر عتبات عاليات به عراق رفتم و براي گرفتن جواز سفر، و تهيه‌ي بعضي از مقدمات، و تجديد ديدار با خويشان خود در تهران معطل شديم.
در اثناي توقفم در تهران، پسر عمويم آقاي رائد، اطلاع داد كه به زودي امتحان ورود به( دانشكده‌ي علوم معقول و منقول ) در (دانشگاه تهران )برگزار خواهد شد، مناسب است در اين امتحانات شركت كنم، در آن امتحانات شركت كردم و بعد از امتحان به سوي كربلاي معلي حركت كرديم و به زيارت مرقد مقدس حضرت سيد الشهداء ارواحنافداه، و ديگر مشاهد مقدسه توفيق يافتيم ، و به زيارت ودست بوسي عمويم حضرت آيت الله مرحوم حاج ميرزا علي آقا حايري احقاقي اعلي الله مقامه نايل گشتيم .
و در اين سفر بود كه عموي گرانقدرم برايم اجاز‌ه‌ي اجتهاد داد، تا بتوانم (از طريق او در سلسله‌ي راويان احاديث اهل بيت عليهم السلام داخل شوم البته پس از آنكه در علم اصول ،فقه و حكمت الهي و ديگر معارف اسلامي و مصادر ديني و مذهبي از من امتحان به عمل آ ورد، اين اولين اجازه‌ي اجتهاد بود كه از دست مبارك و با خط و املاي شريف او دريافت كردم .والحمدلله رب العالمين بر اين توفيق بزرگ .
پس از اقامت كوتاهي در (كربلاي معلي)و استفاده از مجالس ،احاديث و ارشاد هاي عموي بزرگوارم و اطلاع بر اسرار و حكم اهل بيت اطهار عليهم السلام از زبان اين علامه‌ي يگانه ،هم چنين حضور در درس خارج مرحوم ايت الله سيد عبد الهادي ميلاني كه در آن موقع در كربلا ايراد مي فرمود و استفاده از تقريرات او بار ديگر به ايران برگشتيم .پس از رسيدن به تهران ،عمو زاده‌ي فاضلم آقاي رائد به من بشارت داد كه در امتحان ورودي (دانشكده‌ي علوم معقول و منقول)خدا را شكر قبول شده‌ام .
با اينكــه از تحصيل در دانشكده بي نياز بودم زيرا اغــلب مواد آن را قبلاً خوانده بودم اما در دانشكده‌ي مزبور ثبت نام كردم. زيرا دوست مي داشتم در محافل اين مجتمع علمي حاضر شده و از بحث هاي استادان بزرگ دانشكده استفاده ببرم .استاداني كه اغلب از متفكرين علماي عصر خود بودند،و نيز مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوا ستم گواهي ليسانس و دكتري را از دانشكده دريافت كنم.
مشكل اساسي كه با آن مواجه بودم، مساله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي حضور در سخنراني هاي علمي، و دورس دانشگاهي بود كه به ناچار بايد نصف ترم را شركت مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كردم، زيرا كارهايم در تبريز اجازه نمي‌‌‌‌‌‌داد به صورت كامل در تهران حضور داشته باشم و يكي از آنها تدريس طلاب علوم ديني مدرسه‌ي صاحب‌الا‌مر و تبليغ در تبريز و اطراف آن خصوصاً مواجهه با منكران فضايل اهل‌بيت عصمت ،و دشمنان دين بود، بگذرم از تأليف و طبع و نشر كتابهاي ديني.
سرانجام توفيق يافتم وقت خود را بين تبريز و تهران تقسيم كنم، و با لطف و ياري والد‌ماجدم روحي‌فداه، كه هميشه مرا مراعات مي‌كرد، و با كرم و ايثارش بر من احاطه داشت بعضي از مسؤليت هايم را تعهد كرد انجام بدهد، با اينكه در مسؤليت هاي بزرگ و فراوان، از قبيل تدريس فقه و انجام بعضي از كارهاي مردمي غرق بود، شش سال بين تهران و تبريز در رفت و آمد بودم، توانستم به فضل خداي تعالي دوره‌ي دانشگاه را به پايان رسانم البته با تحمل رنجها و سختي‌هاي فراوان و شكننده، به دريافت گواهي هاي علمي در تبليغ و وعظ اسلامي، لغت و ادبيات عرب علوم قضايي، روانشناسي، تفسير قرآن كريم، طبقات كبري در علم حديث، و معقول و منقول نايل آيم.
مؤلفات خطي من:
اما كتاب‌ها و رساله‌هايي كه تاًليف كرده‌ام، و تا به حال به چاپ نرسيده به شرح آتي مي‌باشد:
1ـ ( الدر الفريد ) در علم تجويد، كه در آن قواعد علم تجويد قرآن كريم را مورد بحث و بررسي قرار داده‌ام.
2ـ ( الادب العربي ) در رابطه با جمله و انواع و احكام آن ها
3- شرح و تفسير آيه‌ي مباركه‌ي وصيت
4- شرح زياره جامعه‌ي كبيره به زبان فارسي
5- تفسير سوره‌ي حمد و اخلاص
6- حكمت اهل‌بيت عليهم السلام
7- هزار و يك نكته‌ي تاريخي، ادبي، فلسفي، ديني، اجتماعي و اخلاقي
8- ترجمه‌ي فارسي الدين بين السائل و المجيب تاليف والد ماجد روحي فداه
9- قرنان من الاجتهاد و المرجعيه، كه تاريخ خاندان احقاقي و تأليفات و شخصيت‌هاي خاندان، و خدمات ديني و بزرگ آن ها، در رابطه با نشر احكام و آثار،‌ فضايل و مناقب اهل‌بيت عليهم السلام را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد، اين كتاب به طرز زيبا، خوشايند، و ابتدا با شرح زندگي موسس خاندان، حضرت آيه الله آخوند ملا محمد سليم اسكويي و در نهايت با شرح زندگي من تدوين و تأليف شده است.1
10- ديوان اشعار: قصايد و اشعار در فضايل و مناقب اهل‌بيت عصمت عليهم السلام را در آن گرد آورده‌ام، به خواست خداي تعالي يكي از آنها را كه به صورت مخمس، و به مناسبت ميلاد با سعادت حضرت ولي‌عصر، امام زمان، حضرت حجه بن الحسن العسكري ارواحنا فداه سروده‌ام، و به پيشگاه آن حضرت استغاثه و توسل كرده‌ام.
خادم شريعت غرّاء
ميرزا عبدالرسول حايري احقاقي

انالله وانا الیه راجعون
ما همه ملک اوهستیم وهمه به سوی او برمی گردیم، هیچ کدام وهیچ کس ازما در این دنیا نمی ماند. زیرا هیچ کس اهل این دنیا نیست، سالیان درازی را در راه بودیم ،تا به دنیا رسیدیم وسرانجام نیز باید به آن جا برگردیم که پیشتر درهمان جا بودیم . یکی از معانی معاد هم همین است.
وطن اصلی ما جوار خداست، باید درست بیاندیشیم ،درست عمل کنیم ودرست راه برویم ، وازخدای مهربان یاری بطلبیم وبه همراهی خضر راه وبا راهنمایی صاحبان ولایت الاهیه گام برداریم تا به جوار او برسیم. ودرپناه او به آسودگی همیشگی نایل شویم. هرزمان ندای ملکوتی «یا اَیَتُها اَلنَّفسُ المُطمَئنَّه .... » را عدّه ای از کاروانیانی که به اطمینان رسیده اند ولذت « اَلا بِذکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ » را دریافته اند لبیک اجابت می گویند.
مرجع بزرگ ،خادم شریعت ،مجتهد مجاهد ،پاسدار حکمت وعقاید، آن که به «عبدالرسول » بودن خود افتخار می کرد، خسته وکوفته به دیداریار شتافت وزندگی جاودانه یافت.
رحلت او در چهارشنبه 2 شوال 1424 ،منطبق با 26 نوامبر 2003 میلادی وبرابر با 5/9/82 خورشیدی، درجهان اسلام شکافی را سبب گردید که چیزی جلوی آن را نمی گیرد، حضرت امام صادق فرموده است: اِذا ماتَ العَالِمُ ثَلُمَ فی الاِسلامِ ثُلمَهٌ لا یَسُدُّ ها شَیٌ ء.
رحلت او قلب ها را مجروح ،سینه ها را محزون ودیده ها را گریان ودوستان را نالان کرد. گفتن ازعالمی عامل،فقیهی عادل ،عارفی کامل ،حکیمی فاضل ،مثل این فقید سعید مشکل است اما از باب ایفای وظیفه و سپاس خدمتی که به جهان اسلام داشت، بعضی از افادات او را در این جا می آوریم :
دریکی از درس هایش گفت می خواهم هدیه ای به شما تقدیم کنم، وچه هدیه ی خوبی است، آیا چیزی بهتر، ارزشمند تر از صلوات برمحمد وآل محمد وجود دارد؟ آن گاه پیرامون صلوات شرحی داد و فرمود نه در لفظ ونه در واقع وحقیقت نباید بین محمد وآل محمد علیهم السلام فاصله ای قرار بدهیم، اللهم صلی علی محمد بدون ذکر آل محمد صلوات صحیح نیست.
باید گفت : اللهم صل علی محمدٍ وآل محمد، ونه اللهم صل علی محمد و آل محمد. آن مرحوم می گفت : مرجعیت ونیابت عامه ،وسیله ای بین حضرت حجه بن الحسن ارواحنا فداه وبین شیعیان می باشد. به عنوان یک دل سوز ومهربان اعلان می کنم که فرزندم میرزا عبدالله احقاقی بالقوه توانایی دارد امانات را صیانت وبه مرجعیت قیام کند.
ازوصایای او: در ضمن سخنانی به اهالی احساء درمدینه ی منوره درشعبان سال 1424 ه. ق. اظهار داشتند. اما آخرین وصیت من این است: احساس می کنم به حمد الله عمری را که از اول درراه جهاد در نشر فضایل اهل بیت علیهم السلام درایران «آذربایجان وتهران» در کویت عزیز گذرانده ام به پایان نزدیک شده است. بنابراین اگر خدای تعالی برما تفضلی فرمود وبه فرزندم میرزا عبدالله ،عمری طولانی داد که امام مصلح درحال حیات خودش، اورا فقیه ربانی، وحکیم الهی لقب داده است، ودر واقع فقیه وحکیم و به فضائل اهل بیت علیهم السلام عارف، وجامع فقه وحکمت می باشد، برشما اورا وصیت می کنم. این فرزند مجاهد عارف وعالم را بر شما سفارش می کنم اگر بعد از من خدای تعالی اورا حفظ کرد ازاوتقلید کنید به خواست خدای تعالی امانت را حفظ می کند. به اهلش می رساند،واگر خدای تعالی برما تفضلی فرمود تا پایان عمر درخدمت شما خواهیم بود. جانشین من برشما این فرزندم میرزاعبدالله احقاقی است، هوالفقیه الربانی والحکیم الالهی حفظه الله وابقاه بحق محمد وآل محمد صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین.
حکیم الهی جناب حاج میرزا عبدالله احقاقی حایری در قسمتی از خطبه ی روز جمعه به مناسبت چهلمین روز در گذشت پدرش خادم الشریعه الغراء آیت الله المعظم حاج میرزا عبدالرسول احقاقی اعلی الله مقامه الشریف در مسجدجامع کویت اظهار داشتند : از روی یقین اعتقاد دارم که حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ،روحم وارواح جهانیان فدایش ، به همه ی کارهایی که انجام می دهیم ناظر است. ودرپنهان وآشکار ما حاضر ،هیچ کس از چشمان عین الله الناظره غایب نمی باشد، به همین جهت برما واجب است به طرزی که مشایخ بزرگ مان ،شیخ اوحد، وسید امجد وآباء واجداد من وشما عمل می کردند در طریق اهل بیت علیهم السلام باقی بمانیم «پیامبر بزرگوارمان فرموده است: من تمسک بهم نجی ومن تخلف عنهم هلک هرکس به دامن مقدس اهل بیت علیهم السلام چنگ بزند واز آن ها تبعیت کند نجات یافته و هرکس از ایشان تخلف کند به هلاکت رسیده است. ازخدای تعالی می خواهم من وشما را در انجام خدمات دینی، خصوصاً در حفظ امانت بزرگ الهی یعنی ولایت مولایمان امیر مؤمنان وفاطمه ی زهرا واولاد معصومین آن دو علیهم السلام ضمن حفظ اتحاد وایمان وعمل ،توفیق عطاکند . با توجه به این که امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام فرموده اند:« ابغض الخلائق الی الله رجلان رجل وکله الله الی نفسه،ومن یتصدی للحکم بین الامه ولیس لذلک باهل» نزد خدای تعالی دوتن مبغوض او می باشند یکی مردی است که خدای تعالی او را به خودش واگذارد، ودومی کسی است که فتوی دادن به مسلمانان را به عهده بگیرد واهل آن مقام نباشد. من تا آن جا که بتوانم درخدمت شما خواهم بود.این مقدار برمن واجب دینی است که در خدمت مؤمنان ،ودرخدمت اهل بیت علیهم السلام باشم اما نه به عنوان مرجع ،بلکه به عنوان یک خدمتگزار ،درحال حاضر من نمی توانم این مقام شریف وبزرگ را یعنی نیابت حضرت ولی عصر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را بپذیرم بنابراین شما آزاد هستید که در تقلید پدرم باقی بمانید تا من به موقع اجازه بدهم که از خودم تقلید کنید. مجله فجر الصادق ص3 . ش 46
تألیفات چاپ شده ی او:
1- ندای شیعیان دراثبات لزوم ذکر شهادت اشهدان امیرالمومنین علیاً ولی الله دراذان واقامه. این کتاب سه بار چاپ ونشر شده است.
2- ولایت ازدیده گاه قرآن در 2 جلد که هریک از مجلدات دو بار به چاپ رسیده است .
3- تفسیر الثقلین که به چاپ رسیده است.
4- توضیح واضحات 2 بار به چاپ رسیده است. در ردّ افتراهای بی اساس سید ابوالفضل برقعی.
5- مستدرک مواقع النجوم ( تکمیل مواقع النجوم از انتشارات دانشکده ی معقول و منقول مؤسسه ی وعظ و تبلیغات اسلامی) .
6- حقایق شیعیان در ردّ بعضی از افتراها .
7- احکام الشریعه یا رساله ی عملیه حاوی فتاوای او.
توضیحی درباره ی احکام الشریعه :
احکام الشریعه 2یا 3 بار به زبان عربی ویک بار به زبان فارسی چاپ شده است.
احکام الشریعه ی فارسی با همان عنوان جلد اول ودوم درعبادات در 562 صفحه، جلد سوم با نام خیرالمنهج درمسایل عمره و حج در 335 صفحه، جلد چهارم وپنجم درمعاملات در 490صفحه به چاپ رسیده است . مؤلف معظم در ابتدای این کتاب بحث مختصری درباره ی اصول دین مذهب «توحید ونبوت ومعاد جسمانی عدل وامامت ومختصری از زندگی چهارده معصوم را آورده وآن گاه احکام شریعت را به صورت ساده وروان بیان کرده است. جلد اوّل «1430» مسأله، جلد دوم «1903» مسأله، جلد سوم «566 » مساله با 97 سؤال وجواب، وجلد چهارم «755» مسأله، وجلد پنجم «1299» مسأله، ودرجمع بیشتر از 6000 مسأله، وبه عبارت دیگر یک دوره ی کامل از فقه شیعه ی اثنی عشری را در بردارد. مؤلف شبهایی طولانی را بیدار مانده تا با مراجعه به مصادر وکتاب های فقهی ،به استنباطی نزدیک به یقین دست یابد. فجزاه الله عن الاسلام والمسلمین خیر الجزاء . دراین کتاب بزرگ فقهی ورساله ی عملی ابتکاراتی به چشم می خورد:
1- قبل از ورود به مباحث فقهی،خلاصه و فشرده ای از اصول دین را به طور استدلالی با استناد به قرآن کریم واخباروروایات معتبره وبااستفاده از آراء علمای شیعه ی اثنی عشری به طوری که پیشتر نیز اشاره کردم.یادآوری نموده است:
به دلیل این که اصول دین نسبت به فروع آن از اهمیت بیشتری برخوردار می باشد اوّل ضرورت دارد مسلمان خدا را بشناسد آن گاه مثلاً نماز بخواند وسایر اصول نیز چنین اند این اسلوب در رساله های عملیه وکتاب های توضیح المسایل فقهای بزرگوار به چشم نمی خورد. دراین باره او از حضرت آیت العظمی مرحوم حاج میرزا علی عموی بزرگوارش پیروی کرده حتّی دراحکام الشیعه «احکام شیعیان» حضرت آیت الله العظمی مرحوم حاج میرزا حسن احقاقی اعلی الله مقامه الشریف این روش را به کارگرفته است.
2- شرح مختصری از زندگانی حضرت معصومین علیهم السلام را به عنوان تیمن وتبرک بازگو کرده وبه وقایع مهمی که در زندگی آن بزرگواران اتفاق افتاده اشاره نموده است. این قسمت را با تاریخ زندگی پر برکت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آغاز و با شرح حال سفرای چهارگانه ی حضرت حجه بن الحسن ارواحنا فداه به پایان برده است. مایه ی بسی تأسف است که بیشترمردم حتی اطلاعات اندکی نیز در رابطه با تاریخ ائمه ی اطهار ندارند، درصورتی که مدعی اند که از آن بزرگواران پیروی می کنند.
3- دراثر غور واحاطه ی وسیع واجتهاد کافی ،مؤلف فتاوی خود را به صورت قاطع در اختیار مردم گذاشته وازبه کاربردن الفاظ نامأنوس مانند: احوط،اظهر،اقوی، وغیره، خود داری کرده است، مگر در بعضی از موارد که از آوردن بعضی از آن ها ناگزیر بوده است.
بعضی از تأسیسات:
1- حوزه ی نورین نیرین: خادم الشریعه رضوان الله تعالی علیه پس از ورود به کویت، ومشاوره با امام مصلح پدر بزرگوارش توفیق یافت حوزه نورین نیرین امیرالمؤمنین وفاطمه ی زهرا علیها السلام را تأسیس کند. این حوزه ی علمیه در آغاز کاربرای مردان در کتابخانه ی مسجد جامع امام صادق ،برای خانم ها در سالن زینبیه تشکیل می شد که بعد از مدتی به منطقه ی منصوریه انتقال یافت. ودروس حوزوی با اشراف خود او وبا همکاری عده ای از فضلا به صورت مستمر ادامه یافت. دراین حوزه اصول عقاید ،اخلاق، فقه ، وحکمت، با توجه به راهنمایی های اهل بیت عصمت وطهارت علیهم السلام تدریس می شود.
2- مجله ی فجر صادق: در سال 1997 میلادی ،وهمزمان با میلاد با سعادت حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام شماره ی اول مجله ی الفجر الصادق منتشر گردید. این مجله که باهمت والای آن مرحوم تأسیس شده به منظور آشنایی مخاطبین با فضایل ومناقب ائمه ی معصومین علیهم السلام واصول عقاید اثنی عشریه ، اخلاقیات، اجتماعیات، فقه، احکام، شرعی چاپ وتوزیع می شود.
3- دروس تابستانی: که با همکاری گروهی از بانوان حوزه ی نورین نیرین، و گروهی از بانوان حوزه ی حسینیه ی آل بوحمد با شرکت حدود 85 نفر از خانم ها تشکیل می شود که میزان تحصیلات قبلی این افراد مختلف می باشد. تعلیم وتعلم فن خطا به ،واشعار و سرود های مذهبی در حسینیه ی امام رضا نیز از توجیهات خادم الشریعه ضمن دروس تابستانی است.
تعبیرهایی از اساتید:
دراین جا به بعضی از عبارات که اساتید اجازه آیت الله المعظم حاج میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی درمتن اجازه نامه های خود مرقوم کرده اند اشاره می کنیم.
1- آیت الله العظمی حاج میرزا علی حایری قدس سره: الشاب التقی والبرالصفی ، جامع العلوم الثابته القدیمه والحدیثه ، والتارک للرسوم المجتثه الغثیثه ، صاحب الناطقه القویه، والخطب النافعه الدینیه، نتیجه العلماء والحکماء .
2- آیت الله العظمی حاج میرزا فتح الله ثقه الاسلامی قدس سره: الفاضل الزکی والمولی الصفی صاحب الفهم الجلی والنطق القوی نتیجه العلماء والفحول الحاج میرزا عبدالرسول .
3- آیت الله العظمی حاج میرزا عبدالله ثقه الاسلامی قدس سره: اَنَّ العالمَ النَبیلَ، وَالفاضِلَ الجَلیلَ ،ذَالفَضل الباهِرِ وَالشَّرفِ الفاخِرِ اَلحاج میرزا عبدالرسول.
4- آیت الله العظمی امام مصلح حاج میرزا حسن حایری احقاقی اسکویی اعلی الله مقامه الشریف : ناصر ناصِح، ومساعِد صالِح ،وعالِم عامِل، وعارِف کامِل، مروج الاحکامِ نا شِر فضائِلِ المعصومین الکِرام. ذُخری وذخیرتی فی حیاتی و بعد مماتی.
5- آیت الله معظم حاج زین الدین جعفر زاهدی: العالم المتین،العامل الامین، مروج احکام الدین مبین شریعه سید المرسلین ،ثقه الاسلام والمسلمین. ..
6- آیت الله العظمی سید ابراهیم علوی خویی کو هکمری: العالم الفاضل،حجه الاسلام والمسلمین ومروج شریعه سید المرسلین آغا حاج میرزا عبدالرسول احقاقی.
7-آیت الله العظمی حاج سید کاظم مرعشی: سما حه العلامه حاوی مراتب الفضائل جناب آیت الله المعظم الحاج میرزا عبدالرسول الحائری الاحقاقی.
آرامگاه ،کربلای معلی:
هرگاه انسان از وطن اصلی خود به محل دیگری برود، ناگزیر در روزی ازروزها به آن برمی گردد ودر آن جا می ماند. آن چه گفتیم: مضمون حدیثی بود از حضرت امام محمد باقر علیه السلام ، از آن حضرت سؤال کردند، علت چیست که انسان در جایی به دنیا می آید ودرجای دیگری مدفون می شود؟ حضرت فرمود: خدای تعالی وقتی مخلوقات خود را آفرید آن ها را از« ادیم الارض » خاک روی زمین ایجاد فرمود،به همین جهت هرانسانی به خاک خود بر می گردد.
خادم الشریعه قدس سره: درکویت به دنیا آمد. بیست روزه بود که از طریق خلیج فارس وشط العرب به کربلا منتقل شد هوش وحواسش با عطرتربت مقدس امام حسین انس والفت گرفت. ومدتی از کودکی خود را درهمان تربت مقدس ودرکنار آب فرات سپری نمود دراین باره خود وی در صفحه 443 جاودانگان تاریخ دوقرن اجتهاد ومرجعیت می نویسد:
« در همان تربت پاک بود که تمامی وجودم به جانب فرات کشیده می شد وآرزو دارم که محل دفنم نیز همان وادی ایمن باشد».
هرگز از یاد نمی رود اشک هایی که به رخسار مبارکش مروارید وار می غلطید زمانی که از زیارت کربلا گفتگو می شد، گویا خاطرات ایام کودکی ،شوق زیارتش را افزایش می داد. چند هفته قبل از فوت وبعد از بازگشت از مدینه ی منوره ، یک نفر از دوستانش که به همراهی جناب شیخ عادل شواف به خدمتش رسیده بود شکایت کرد که مدت زمانی طولانی است که به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف نشده است، وحاضرین گفتند کی می شود به زیارت آن حضرت نایل شوند؟ آن مرحوم به ایشان بشارت داد وگفت: « به خواست خدا دراین نزدیکی به زیارت ابی عبدالله الحسین علیه السلام مشرف خواهید شد ومن هم باشما خواهم بود». این آرزو که همه ی دوستانش تمنا می کردند جامه ی عمل پوشید! همه همراه جنازه ی او به کربلا مشرف شدند، این جنازه روی دست دوستان او، درحالی که با روح بلند او وداع می کردند، به سرزمین مقدس کربلا انتقال یافت، وبه این صورت هفتاد وهفت سال در راه جهاد ودفاع از عقیده ی شیعیان ، ونشر فضایل ومناقب اهل بیت علیهم السلام به پایان رسید.

آیت الله حاج میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی به تاریخ 5/9/82 دارفانی را وداع کرد .
روزنامه ی اطلاعات در صفحه 2، شنبه هشتم آذرماه سال 1382 در این باره به نقل از کویت خبرگزاری جمهوری اسلامی نوشت:
« آیت الله میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی در گذشت
کویت . خبرگزاری جمهوری اسلامی : آیت الله «میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی» یکی از مراجع کویت چهارشنبه گذشته در بیمارستانی در لندن دارفانی را وداع گفت.
«عطیه یاسین الحداد» دبیر هیات مساجد زیر نظر احقاقی در کویت در تماس با خبرنگار «ایرنا» تصریح کرد که پیکر آیت الله احقاقی پنج شنبه شب از لندن به کویت منتقل شد. وی گفت که پیکر این مرجع تقلید برای خاکسپاری درحرم امام حسین «ع» جمعه به شهر کربلا انتقال داده شد.
آیت الله «میرزا عبدالرسول احقاقی اسکویی» «75 ساله» تبعه ایران ومرجع تقلید شماری از شیعیان کویت ومنا طق «احساء» «دمام» و«قطیف» عربستان ونیز برخی شیعیان پاکستان وهند بوده است. وی پس از ارتحال پدرش آیت الله «میرزا حسن احقاقی اسکویی» درسال 2001 مسئولیت مرجعیت را به عهده گرفت. وی از بیماری آسم رنج می برد واوایل ماه مبارک رمضان برای مدت 16 روز در یکی از بیمارستانهای کویت بستری شد. آیت الله احقاقی اسکویی سپس برای ادامه ی درمان به انگلیس رفت و ازهمان تاریخ تا زمان فوت دریکی از بیمارستان ها ی لندن بستری بود. وی تألیفاتی در فقه ،اصول وتفسیر قرآن دارد وتعدادی از این تألیفات درحوزه های کویت تدریس می شود. عطیه یاسین الحداد درادامه به خبرنگار «ایرنا» گفت : پس از اعلام خبر ارتحال آیت الله احقاقی اسکویی شمار زیادی از مقلدین وی به منظور شرکت در مراسم عزاداری وهمراهی پیکر وی از کویت به کربلا، از عربستان وارد کویت شدند. وی افزود که ده ها هزار نفر به این منظور از عربستان وارد کویت شدند. درمراکز دینی وابسته به هیات مسجد امام صادق «ع» درکویت به همین مناسبت عزای عمومی اعلام شده است.»
فرزند خلفش حکیم الهی آقا میرزا عبدالله که حین جان دادن پدرش دربیمارستانی در لندن درکنار او بوده می گوید: «پدرم مدت شصت سال بود که یا علی می گفت، ودر آخرین ساعات عمر مبارک یا حسین، یا حسین یاحسین گفت» خبر فوت این عالم ربانی روز چهارشنبه ،دوّم ماه شوال سال 424 اه.ق. ازلندن به کویت وایران رسید. قلب ها مجروح وچشم ها اشکبار شد،همه انتظار می کشیدند واز خدای تعالی با تضرع وزاری درخواست می کردند واین امید را داشتند که خادم الشریعه از مرض خود شفا یافته وسلامت برگردد، اما خواست خدا این بود که خبر فوت او را بشنویم واین پدر روحی را وداع کنیم. تا خبر فوت وی رسید مؤمنان مردان وزنان از هرسو از کویت، احساء،دمّام، قطیف،بحرین،ایران،ودیگر کشورهای عربی واسلامی ،جهت شرکت در مراسم تشییع و عرض تسلیت به محضر امام عصر ارواحنا فداه وبرای تشییع این پیکر پاک به مسجد جامع روی آوردند، حزن واندوهی مرگ بار فضای محل را فراگرفت ،ناله ،گریه، سینه زنی، پخش صدای حزن انگیز تلاوت قرآن کریم ،در فقدان این پدر روحانی ،واین مجاهد ربانی رضوان الله تعالی علیه دیدنی بود.
هواپیما شب پنجشنبه 27 نوامبر سال 2003 ازلندن به فرودگاه کویت وارد شد وحکیم الهی وفقیه ربانی آقای میرزا عبدالله حایری احقاقی با قلبی مجروح درحالی که جنازه ی مقدس پدر را همراهی می کرد از هواپیما بیرون آمد. غم واندوهی برفضای کویت درتمامی زمینه ها سایه انداخت دوستان باحالی اندوهگین در غسالخانه ی شرقی گرد آمدند غسل وکفن تمام شد جنازه این فقید سعید ، روی دوش هزاران نفر از ارادتمندان مخلص تشییع ، وبه مسجد جامع امام صادق (ع) حمل گردید، ودرمحراب مسجد استقرار یافت، وحامل امانات، روح الشریعه، حکیم الهی حاج میرزا عبدالله حایری احقاقی ،دربرابر جنازه قرار گرفت وبرپدرش نمازخواند در این نماز هزاران تن از مقلدین او حضور داشتند.
کاروان تشییع :
صبح روز جمعه چهارم ماه شوال منطبق با 28 نوامبر 2003 ،جسد خادم الشریعه از مسجد جامع امام صادق با کاروان ها، به سوی کربلا به حرکت در آمد تا در آخرین منزل بین حرم مطهر حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) وحرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) دفن شود. کاروان ها توسط فرزندان با اخلاص این جمعیت وگروه هایی خاص از مسجد جامع امام صادق علیه السلام آماده حرکت شده بودند. یاد آوری می کنیم که دراین خصوص وزارت محترم داخله ی کویت وسیله ی مسافرت مؤمنین را فراهم ساخته بود، از سفارت کشور سعودی نیز سپاسگزاریم که به احسائیین اجازه داده بود که در تشییع پیکر پاک پدر روحانی خود مشارکت کنند. واز شرکت ترابری و دررأس همه از حاج سعید دشتی نیزتشکر می کنیم که اتومبیل های حامل تشییع کنندگان را آماده نمود. ازوزیر نفت عراق سید فاضل ابراهیم بحرالعلوم وپدر بزرگوارش سید محمد بحرالعلوم هم ممنونیم که عده ای از مأمورین امنیتی وانتظامی را با کاروان ها همراه ساخته بود، سرانجام سپاسگزاریم ازهمه ی کسانی که ازاهالی بصره وسوق الشیوخ ونجف وکربلا درمراسم تشییع مساعدت وهمکاری می کردند.
رسیدن کاروان ها ی تشییع به نجف اشرف:
جنازه ی مقدسه همراه کاروان ها ی تشییع عصرروزجمعه ودرپیشاپیش آن ها حکیم الهی آقای میرزا عبدالله حایری احقاقی به کنار بارگاه ملکوتی حضرت امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام رسید ونسیم های ولایت کبری مشام جان مشایعت کنندگان را سرمست نمود. این کاروان ها همراه جسد طاهر به آستان مقدس امیر مؤمنان (ع) رسیده وبه زیارت مشرف شدند.
بدرعلی بوحمد می نویسد:
ماه رخشان را با حالی اندوهگین تا کنار عرش رحمان مزار مقدس امیرمؤمنان مشایعت کردیم سپس به ندای پدر شهیدان حضرت حسین بن علی لبیک گفتیم وبه سوی کربلای معلی راه افتادیم دوست، دوستش را مهمان فرمود وجنازه ی پاک مولایم خادم الشریعه بین دو روضه ،بین حرم امام مظلوم وبین حرم کفیل حضرت زینب علیها السلام به خاک سپرده شد ونور به سوی نور برگشت. اما این پایان ماجرا نبود. پس از زیارت حرم های مطهر ،وبعد از این مشایعت بزرگ،درحالی که غبار زوار حضرت اباعبدالله الحسین ارواحنا فداه روی لباس ها وچهره هایمان نشسته بود به قصد بازگشت راه افتادیم. دل هایی وابسته به آن محل والا نمی خواستند با بدن ها همراهی کنند ،این ها که در اتوبوس شماره 14 نشسته بودند وبه ظاهر می خواستند به وطن ها ی خود برگردند، امّا روح آنان به دور عرش مولای بزرگوارشان طواف می کرد، آن ها درحال حیات خود نذرکرده بودند که درزندگی وبعد از زندگی درخدمت مرجع بزرگوارشان باشند. انسانیتی که وادار می کرد یکی از شهدای این واقعه درمیان اتوبوس از جای خود بلند شود وچند دقیقه پیش از حادثه ی اسف بار، پیامی از حضرت زهرا سلام الله علیها را به سرنشینیان همان اتوبوس اعلام کند. این شخص شیخ نعیم رمضان ازاهالی احساء بود بلند شد وچنین گفت: زهرا سلام الله علیها، به شما سلام می رساند و می فرماید که :
« ازاین جمع عده ای به همین زودی به فرزندم حسین خواهند پیوست وعده ای نیز به زودی در آلام وغم های من مشارکت خواهند داشت بدانید که این عده از زمانی که ازمادر متولد شده اند هم دردنیا وهم درآخرت آزاده اند». او پس از گفتن این جملات به عزاداری حضرت حسین بن علی پرداخت ووقتی سخنش تمام شد برگشت ودرسرجایش نشست. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که قیامت آنان برپا شد، شاکله ی وجودی آنان تغییر یافت، وهمه در یک نقطه ودریک محل وبرای یک منظور گرد آمدند.... به سوی خادم الشریعه برگشتند ومحبت امام حسین همه ی آن ها را دور هم جمع کرد.
وبه حق شهدا یی خوشبخت بودند.
ارواح ، با نشاطی غیر قابل توصیف به پرواز درآمدند، دررسیدن به کربلای معلی باهم مسابقه گذاشتند تا درمحبت مولای بزرگوارشان با اصحاب امام حسین علیه السلام مشارکت کنند. برادر ،برادر خودش را ، پدر فرزند خودش را ازورطه ی مرگ کشان کشان، بیرون می برد و می کوشید او را از مرگ نجات بدهد، حتی بعضی ساعت ها انتظار کشیدند وامیدوار بودند که بتوانند به آن ها کمک کنند، امّا ارواح نمی خواستند مگر این را که به برگزیدگان بپیوندند . وقتِ هفده نفراز این مردان، که ازخوبان بودند سررسیده بود. خانم های مؤمنه ای که آمده بودند در عملیات نجات حادثه دیدگان مشارکت کنند وبه آن ها آب «و دارو» برسانند می دیدند که مرگ چگونه آن ها را یکی بعد از دیگری می رباید، مجروحان را می دیدند که چشمان خود را در عرض چند دقیقه بسته و به خوابی طولانی فرورمیروند. دراین جا به خاندان حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه واله بنگریم ودر نظر بیاوریم که حضرت زینب سلام الله علیها چگونه به یاران برادرش نگاه می کرد یارانی که مجروح وشهید درکنارهم افتاده بودند وهمه ی آن ها از بهترین ها به شمار می آمدند ، در روی زمین بهتراز آن ها پیدا نمی شد ماجرا بدون کوچکترین تفاوتی به همان شکل بود این ها یکی بعد از دیگری به خدمت امام حسین شتافتند. و نور به نور برگشت.
زمین چه مهربان و با چه ملاطفت آنان را در آغوش گرفت وفرمایش امام صادق علیه السلام مصداق پیدا کرد: آن حضرت فرموده اند: این قطعه از زمین به قطعه ی دیگر فخر می کند ومی گوید : مؤمنی بر پشت من قدم گذاشته است ومؤمنی برروی تو قدم ننهاده است. زمین به او می گوید: به خدا من تو را دوست داشتم وقتی در روی من راه می رفتی، وحال که مباشر امر تو شده ام خواهی دید که با تو چگونه رفتارمی کنم . آن گاه به اندازه ای که چشمش کارمی کند توسعه می یابد. کافی ج 3/129 .
اگر خدای تعالی یاری فرماید: ما شرح حال مختصر این سعادتمندان ونجات یافتگان را در جای دیگر خواهیم آورد تعداد نجات یافتگان حادثه 33 نفر بودند.

غفارزاده

منبع : کتاب قرنان من اجتهاد و مرجعیت در خاندان احقاقی
 
جستجو در مطالب سایت
امکانات
امروز : دوشنبه 19 آذر 1397
فید آر.اس.اس مطالب سایت